بچه ها نمونه ای از فصل اول و صفحه ی اول رو براتون می زارم و شما بگید کدوم رمان رو می پسندید
ادامه مطلب
وبلگی برای طرفداران رمان و کره ای ها و ایرانی ها و خارجی ها و هندی ها
بچه ها نمونه ای از فصل اول و صفحه ی اول رو براتون می زارم و شما بگید کدوم رمان رو می پسندید
رمان غزال :منم دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی چه کنم که توی رو دروایسی دادمش به دوستم و حالا اون می گه نمی دمش و مال خودم و اینها که بلاخره بعد کلی چونه زدن قبول کرده اخر هفته ی مرداد بهم بددش و روزی که برای ثبت نام می ره بدهش ولی اصلا قبول نمی کرد بده می گفت عاشقش شدم و عمرا بدم و پولش و بهت می دم و از این حرفا
رمان های دیگر : من رمان های دیگه ای رو در نظر دارم که سعی دارم تیکه ای از فصل اول و صفحه ی اول رو بزارم که در نظر سنجی شرکت کنید و بگید که کدوم رو می پسندید
فیلم هندی : فیلم هندی رو می خوام گسترش بدهم و فعلا با عکسای قشنگی از ام شانتی ام هستم
فیلم کره ای هم دارم که فعلا می خوام در زمینه ی هنرمندانش عکس و بیوگرافی بگذارم فقط خواهش دارم در نظر سنجی یا همون قسمت نظرات بگید که کدوم بازیگر کره ای و هندی رو می خواهید
خودم و ادبیات : خودم و ادبیات هم ادامه خواهد داشت
می خوام وبلاگ هام رو دوباره باز کنم و تبدیلشان کنم به یک وبلاگ زنجیره ای برای سر گرمی اری دوستان و شما هم از این طرح پیروی کنی خوشحال می شویم
تا حالا شده از بین صد ها ماهی کوچک رد شوید؟ و لجن ها را زیر پای خود حس کنید ؟ایا واقعا فکر کردین ؟
من اصفهان زندگی می کنم حتما می دونید که در اصفهان نگینی می درخشد که از زرد کوه سرچشمه می گیرد و همه ساله بازدیدکنندگانی رو به سوی خودش می کشد ولی واقعا فکر کردید اگر این نگین بی نور بشه بی رمق بشه و ازش هیچ چیز باقی نمی مونه زاینده رود و اگه شما هم دیده باشید اشب من از وسط رودخانه گذشتم می دونید چرا چون هر دو طرف سی و سه پل خشک بود و بعضی جاها چقدر لجن بود و بوی ماهی گندیده از همه جا بلند می شد و کناره ی سی و سه پل ماهی های ساردین و بزرگ یک وری افتاده بودن و مرده بودن و فقط در یک جا صد تایی جمع شده بودند
ازتون خواهش می کنم بیایید دعا کنیم که در همه را از خشک سالی نجات بدهد و باران نعمت الهی را بر ما ارزانی دارد
برای این که من یکی یا حد اقل بازدید کنندگان بدونند که چند نفر حاضرند برای حفظ مردم و کشورشون تلاش کنند در قسمت نظرات امین خود را بگویید من همین جا می گویم
الهی امین
http://www.sara650.blogfa.com/
روزت مبارک
ماهم
می خوام بهت بگم تو بودی که در شب های مرضی بر بالینم بودی و همیشه نگهدارم بودی تو بودی که برایم از عشق گفتی و تو بودی که برایم داستان تعریف کردی تا من هم عاشق داستان بشم تو بودی که من رو با عشق اشنا کردی تا روزی عاشق شوم
غزال
الهه ی شرقی
حریم عشق
دریا
گندم ( گندم من از یک صفحه ای تا یک صفحه ی دیگه حدود ۸ صفحه همچین چیزی ندارم ولی خوب بقیه اش کامله
رکسانا ( دستم نیست مرداد دستم می رسه)
پریچهر ( اون هم مثل رکسانا )
دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید،
واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو
رودخونه.»
دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..»
«فرق ش چیه؟»
پدر که گیج شده بود پرسید. «تفاوت خیلی زیادی داره؟»
دختر کوچیک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،
امکانش هست که من دستت رُ ول کنم.
اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته،
هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

اول یک نامه به است که ساقی به دختر زن پدرش نوشته و گفته به سیدنی ( استرالیا ) رسیده و ....
ولی دفتر خاطراتشم همراهش هست که مریم همان دختر در زمانی که پدر و مادرش به مسافرت می روند می خواندش ساقی در ان زمان ۱۷ ساله بوده و با دختر که پدرش نئشه بوده و دختری هرزه بوده اشنا شده و سر همین مسئله هر روز از مدرسه فرار می کنه و همون دختره که اسمش مرجان باعث دوستی اون و شایان شده و خوب ساقی خیلی زیبا بوده بعد می بردش به پارتی و از اینجور جاها که روابط پدر و مادرش هم خوب نبوده و مادرش از پدرش فقط پول می خواسته و خوشگذران بوده وپدرش هم به مسافرت ها ی خارج از کشور می رفته توی یک مهمانی وقتی مامور ها می خوان بریزن توی خونه ساقی و شایان زود متوجه شده و سریع در می روند و ساقی متوجه یک چیز هایی می شود و با شایان قطع رابطه می کند و ولی خوب چون دوستش داشته طاقت زیاد نمی اره و در همین حین مرجان ساقی رو با دختری به اسم سهیلا که یک هرزه ی به تمام معناست اشنا می کنه و سهیلا دوتا پسر به خانه می اره و ساقی زود پا می شه بره که یک پسری اون و می رسونه به اسم امیدو ساقی برای اینکه شایان و دوباره به دست بیاره با امید دوست می شه ولی وقتی شایان اون دوتا رو می بینه اون خیلی ناراحت می شه و می ره خونش و بدبخت می شه و می ره خونه و یک چند وقتی می گذره مامانش میاد می گه وقتی رفتم سر جیب بابات این عکس افتاد و هکس سه نفر زن پدر دختر زن پدر و خود پدر و وقتی می بینن که نوشته تقدیم به همسرم هر دو از هوش می روند و شب هم دعوایی حسابی و مادر می رود خونه ی مادرش و ساقی در خانه دیگه مدرسه نمی ره چون جلوی بچه ها با شایان دعوایش کردند و ابرویی هم برایش نمانده بوده خلاصه یک هفته در خانه زندانی می شه چون پدرش می دونسته پیش مادرش می ره در ها رو قفل می کنه و تلفن هم همراهش می بره و و یک هفته بعد در خانه یک روز دوستش می ایند و به خانه ی مادر بزرگش می رود و و می فهمد مادرش به استرالیا رفته و پناهنده شده و دیگر به خونه بر نمی گرده و با دوستش به خانه ی سهیلا می رود و البته باشرط اینکه الوده نشود طلا و پول هایش را پیش خود نگاه می دارد و یکسال دنبال کار می گردد ولی پیدا نمی کنه و در اخر روزی می بینه که سهیلا و مرجان و زندانی می کنن و او فرار می کند و شبی در پارک با دختر اشنا می شود او دیگر الوده می شود تنها خوبی که دارد معتاد نیست و یکی از مشتری های ان دختر که به اسم پری بوده دیگه الوده می شه و با پری با دختر هایی اشنا می شوند که زیر یک سقف زندگی می کنن روزی شایان و می بینه که با دختری می بینتش و می فهمه زنش و می بینه قیافه ی خودش خیلی قشنگتره و وقتی به شایان می گه مگه من چه چیز کم داشتم شایان میگه نجابت را این نشان می دهد نجابت دختر چیز گرانبهایی و میاد خونه و رگ دستش و می زنه و اتفاقاتی و تصمیم می گیره توبه کنه ولی پدرش اورا نمی بخشه و این اغاز دوستی او و خواهرش مریم می شورد در راه برگشت یکی از دختر ها می گوید پری را با چاقو زده اند و بقیه را هم گرفته اند اونیز قصد دارد به خانه هایی برود که از او نگهداری می شود و او هم همینطور بی هدف راه می رود با ماشینی تصادف می کند که برحسب اتفاق این همان امید است و با هم اشنا می شوند ووقتی ساقی می گوید توبه کرده ام و می شود برایم کاری پیدا کنی امید می گوید به تازگی از امریکا امده با زنش در انجا اشنا شده و پیشنهاد می کنه با هم صیغه بشوند و وقتی می خونید می بینید که او زجر می کشد که رقیبی دارد و عاشق امید می شود و حتی روزی مریض می شود هم امید هم مریم بر بالینش حاضرز میشوند بگذریم و خلاصه می فهمد که بار دار است و امید می خواهد بچه را سقط کند و وقتی سقط می کند روی روحیه او خیلی اثر می زاره و بهم می خوره و همیشه از وجود زنی به اسم سعیده در زندگی زجر می کشیده و کار هایش را انجام می دهد و به استرالیا می رود که روزی مادر ساقی زنگ می زند و می گوید او رفته چون مادره اذدواج کرده بود و هیچ کس از او خبر ندارد و مریم به دیدن امید می رود و امید می گوید که او هم عاشق ساقی بوده و بدون او نمی تواند زندگی کن و کنه ولی نمی تواند با او اذدواج کند چون مادر و پدرش حاضر به این کار نمی شده اند و مریم می گه از زنتان حرف بزنید که امید می گه من زن هیچ وقت نداشته ام و مریم می گه پس سعیده کیست و او می گوید مادرش و می گه نمی توانستم به اینده امیدوارش کنم و مریم با قلبی اکنده از نفرت بیرون می اید و هیچ کس نمی داند ساقی کجاست
توی ادامه مطلب
این شع رو یکی توی قسمت نظرات یکی از وبلاگ ها گفته بود من دیدم چه قشنگه گفتم بزارمش